تبليغاتX
او خواهد آمد......



 

 

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظهء باران نرسیده است؟

وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،

به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد

که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد،

زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد،

زمین مرد، زمان مرد ،

خداوند گواه است،دلم چشم به راه است،

و در حسرت یک پلک نگاه است،

ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر

وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،

تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است

زجنس غم و ماتم،

زده آتش به دل عالم و آدم

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ

کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟

ای عشق مجسم!

که به جای نم شبنم بچکد خون

جگر دم به دم از عمق نگاهت.

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند

آتش به دل فاطمه آهت

به فدای نخ آن شال سیاهت

به فدای رخت ای ماه!

بیا صاحب این بیرق و این پرچم

و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،

آجرک الله!

عزیز دو جهان یوسف در چاه ،

دلم سوخته از آه نفس های غریبت

دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده،

همراه نسیم سحری روی

پر فطرس معراج نفس گشته هوایی

و سپس رفته به اقلیم رهایی،

به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی

و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت

  ببری تا بشوم کرب و بلایی،

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،

نگهم خواب ندارد،

قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،

شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گویند به انگشت اشاره

مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجایی؟

تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

گریه کن ،

گریه خون

گریه کن آری

که هر آن مرثیه را خلق شنیده است

شما دیده ای آن را

و اگر طاقتتان هست

کنون من نفسی روضه ز مقتل نویسم،

و خودت نیز مدد کن

که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلند است،

به گستردگی ساحل نیل است،

و این بحر طویل است

وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است

که این روضهء مکشوف لهوف است،

عطش بر لب عطشان لغات است

و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است،

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،

ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است،

ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است،

ولی حیف هنوزم که هنوز است

حسین ابن علی تشنهء یار است

و زنی محو تماشاست زبالای بلندی،

الف قامت او دال

و همه هستی او در کف گودال

و سپس آه که «الشّمرُ ...»

خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...»

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه

که خود غرق عزایی،

تو خودت کرب و بلایی،

قسمت می دهم آقا به همین شعر

که در محفل ما نیز بیایی،

تو کجایی ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390;ساعت 15:16;  توسط یه دلتنگ;  | 

                 

        یاد و خاطره ی شهیدان هشت سال دفاع مقدس گرامی باد

 

 

 

                  گفتیم چه شد یاد شهیدان!؟گفتند         یک کوچه به نامشان نکردیم مگر!؟

 

                                             شهدا را یاد کنید... با ذکر یک صلوات

 

 

 

 

صبح جمعه بود...

۴۰ روز از اومدنمون  گذشته بود ...

قرار شده بود بریم گلزار شهدا تا کنار مزار پاک خودشون دوباره یه تجدید بیعت کنیم و ببینیم تو

 این۴۰ روز چه قدر تونستیم به قول هامون  و وعده هامون که تو جنوب بهشون داده بودیم عمل کنیم؟

راوی می رفت و ما هم نمیدونستیم مزار بعدی مال کیه و چه قصه ای پشت شهادتش خوابیده ...

هر کدوم یه ماجرا ...

یه ماجرای زیبا و باور نکردنی

اما ...

رسیدیم بالای سر یه مزار

مزاری که هیچ وقت فکر نمیکردم داستانی این قدر زیبا پشتش خوابیده

وقتی راوی گفت چشماشو نگاه کنید

این چشما یه روزی تو چشمای مولا نگاه کرده

باورم نمیشد ... اصلا باورم نمیشد...

چه قدر حس غریبی بود...یه حس غریب اما زیبا

 

یعنی میشه ؟؟؟؟

یعنی میشه روزی چشمان ما هم به دیدن جمال یار زینت پیدا کنه؟؟؟

 

شهيد مهندس «مصطفي ابراهيمي مجد»، فرزند احمد در سال 29/7/1333 در تهران ديده به جهان گشود. وي در سال 26/6/1360در منطقه عملياتي دارخوين به شهادت رسيد. پيكر مطهر اين شهيد در گلزار شهداي بهشت زهرا ( س ) تهران در قطعه 24رديف 95شماره 24 به خاك سپرده شد. نكته اي كه اين شهيد را از ساير همسايگانش در بهشت زهرا متمايز مي نمايد جمله اي است كه بر سنگ مزار او حك شده است:«اينجا خانه شهيدي است كه به انتظار قيام مولايش آرام گرفته است.»
علت نگارش اين جمله را بايد در وصيتنامه بجا مانده از اين شهيد جستجو كرد. متن كامل وصیتنامه در ادامه مطلب:


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390;ساعت 11:20;  توسط یه دلتنگ; 

 

يادمه كلاس اول دبستان بودم...روزهاي اول،سر كلاس با بچه ها خيلي سر و
صدا كرديم ،كلاس رو گذاشته بوديم رو سرمون!!!
معلم مهربوني داشتيم، از سادگيش سوءاستفاده كرده بوديم.
هرچي ميگفت بچه ها آروم باشيد،درس رو گوش كنيد، بي سواد مي مونيد ها...
آتيش مي سوزونديم و گوشمون به اين حرفا بدهكار نبود!
دو طرف سرش رو گرفته بود و آروم آروم گريه مي كرد.
بالاخره اين صداي شلوغي ها به گوش مدير رسيد.
اومد در كلاس ،معلم رو برد و گفت تا بچه هاي خوبي نشيد،معلم بي معلم!!!
...اولش برامون مهم نبود.زنگ تفريح خورد،بعدشم زنگ كلاس بعدي،ولي معلم
نيومد.زنگ بعد شد، نيومد...
ترسيده بوديم،همه داشتيم گريه مي كرديم،مي ترسيديم بي سواد بمونيم!
رفتيم دفتر مدرسه،پيش مدير،التماسش كرديم كه ضامنمون بشه تا معلممون برگرده...
قول داديم، قسم خورديم كه ديگه خوب باشيم(هرچند بعدها زير قولمون زديم!)
معلم اومد...زنگ آخر اومد!
******
يا صاحب الزمان، آقا اجازه!؟...مي دونيم از مهربونيتون سوءاستفاده كرديم
مي دونيم آتيش مي سوزونيم و حواسمون به گريه هاي شما نيست!
آقا اجازه!؟...دلمون براتون خيلي تنگ شده...
آقا اجازه!؟...خودمون مي دونيم خيلي قول داديم كه خوب بشيم ولي باز زديم
زير قولمون!
آقا اجازه!؟...ما كه مي دونيم شما زنگ آخر بالاخره مياين...نميشه خودتون
پيش خدا ضامن ما بشيد؟كه زودتر اجازه بده بياي؟
آقا اجازه؟!... ما خيلي مي ترسيم...آقا جون مي ترسيم كه....

 

                                             باید وسطِ هفته بیایی آقا

                                  دیریست که جمعه های ما تعطیل است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390;ساعت 11:14;  توسط یه دلتنگ;  | 

السلام علیک یا مولانا یا صاحب الزمان (عج)

آقای مهربانم سلام...!

مدتی می‌شود که بهانه‌های مختلف، پنجره ی روشنی را بر من بسته است...
مثل همه ی اهل زمانه‌ام!
آخر مردمان زمانه ی ما،
به بهانه ی زندگی پر ز نور، در تاریکی سر می‌کنند...
به بهانه ی چیدن گلی، به بوستان نقاشی شده ی تابلوی کاغذی چشم می‌دوزند...
به بهانه ی سیرابی، سراب‌ها از پس هم می‌گذرانند...
و به بهانه ی انتظارت، بر پشت دیوار غیبت تکیه می‌زنند...
و...
بهانه پشت بهانه...

گویی کسی نیست تا برخیزد و بی‌بهانه، سنگی از این دیوار غیبت برچیند...!

آری...
حالا من هم از همان اهالی‌ام...از اهالی کوی غافلان..از اهالی سطرهای نقطه ‌نقطه...!

اما با همه ی نداشته‌هایم،
با همه ی نقطه ‌چین ‌هایم...!
هر از گاهی، گرمی آفتاب مهربانی را، از پشت پنجره ی نیمه بسته ی دلم، احساس می‌کنم.
خورشیدی که به آهستگی، با قدومی آرام و بی‌صدا...
بر داخل کلبه ی سرما زده‌ام، گرمی می‌چکاند...

باز هم مثل مردم زمانه‌ام...!

اما نمی‌دانم چه می‌شود که در جستجوی تابش بیشتر، و آن‌همه حرص بیش از پیش، داشته‌هایمان را هم پشت گوش می‌اندازیم...
بیش خواستن کجا و اندک را هم ز کف دادن کجا؟

آقاجان...
چه می‌کنی با ما نامردمان؟
چه می‌کنی با این‌همه پنجره ی بسته و مهر و موم شده؟
چگونه از روزنه ی پنجره‌های سنگی، بر ما نااهلان می‌تابی و گرمیت را دریغ نمی‌کنی؟

مولاجان دلم برایت تنگ است...تنگ‌ تر از پیش...بر من بتاب ای خورشید...بر کلبه ی محقّر دلم باز هم بتاب...
باز هم بر همه ی مردمان زمانه‌ام بتاب...!

تا شاید گرمی نگاهت، خواب زمستانی را از چشمهای خواب ‌زده ی مان بزداید...
بر ما بتاب...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390;ساعت 16:40;  توسط یه دلتنگ;  | 

زهر کسی که گرفتم سراغ خانه تو

زمن گرفت نشان از تو و نشانه تو

یوسف گمشده فاطمه...

به هر کی گفتم خونه مولام کجاست؟

 یه جوابی بهم داد...شرمنده شدم

گفت تو می گی من غلام مهدی ام

اون وقت آدرس خونه اربابتو نداری؟!

 نگار من...

خوب من...

سید من...

بگو که از که بگیرم سراغ خانه تو؟

دلم به حال دلم سوخت...

بس که هر شب و روز

گرفت این دل غرق به خون

بهانه تو...

آقا جان ...بگو جواب دلمو چی بدم؟

هر دم ازم سوال می کنه

هردم ازم جواب می خواد

حرف دلم اینه...

                      نوکر رخ ارباب نبیند           سخت است

                      شب گر رخ مهتاب نبیند    سخت است

                       لب تشنه اگر آب نبیند       سخت است

 

               یابن الحسن                            یابن الحسن

 

                                در این نوروز باستانی خیال امدنت را به اغوش خسته می کشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389;ساعت 11:39;  توسط یه دلتنگ;  | 

سلام بر حضرت آخرین...

سلام بر مولای دوازده...

سلام بر عصمت چهارده...

شاعر نیستم که قافیه ها و ردیفها رابچینم تا برای منتظرین شعر بگویم تا خوششان بیاید

من برای مولا سخن می پراکنم

برای غریب بین دوستان

برای اشنای  بین دشمنان

به خدا دشمنان او را بهتر از من می شناسند

حضرت عشق میدانیم مرا می شناسی خوب هم می شناسی گرگم در لباس بره

گرگ هوسم جامعه های ایمان را پاره کرده

اما چکار کنم هر جور که نگاه می کنم تورا دوست دارم نمی دانم  چرا فقط می دانم  بخاطر پاکی و مظلومیتت

اقا تو غایب نیستی ما در غیبت به سر می بریم برای  ظهور و حضور ما در کنارت دعا کن

در غیبتی بی پایان

اما امید داریم هرقدر که ما بد باشیم شما بیشتر خوبی و مهربان

 آقا ما در بین دشمنان همیشه کنایه ها را تحمل می کنیم بیا لطفی کن دست ما را بگیر

ما را از نامهربانی های نفسمان نجات بده

نفس افسار را به هر طرف که می خواهد می کشد ما موجودی بی اراده شده ایم 

ولی در ته دل همیشه تو را دوست داریم

بیا و ما را نجات بده

آقا کم آوردیم از دنیا  و نفسمان

نجاتمان بده

می دانم از دست ما ناراحتید

آقا تو روخدا

دعایی به حال کویریمان  کن

تو دریایی...

 

                                             بلوغ خوشنویسی ، حق نویسی است 
                                               مقید خوانی و مطلق نویسی است
                                                   خوشا آنان كه از او می نویسند
                                                    ز خط و خال و ابرو می نویسند
                                                      الفبایی ز خال مكتب اوست
                                                     تمام نقطه ها خال لب اوست

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389;ساعت 18:26;  توسط یه دلتنگ;  | 

 

یادم آمد شب بی‌چتر و کلاهی

که به بارانی مرطوب خیابان زدم، آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی،

 من و آغوش رهایی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی،

دلم آرام شد آنگونه که هر قطره باران غزلی بود نوازش‌گر احساس که می‌گفت فلانی!

چه بخواهی چه نخواهی به سفر می‌روی امشب، چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن و بیا!
پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه‌ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر،

منِ بی‌تاب‌تر از مرغ مهاجر به کجا می‌روم اقلیم به اقلیم؛ خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود

سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشه فرهاد صدا زد: نفسی صبر کن ای مرد مسافر!

 قسمت می‌دهم ای دوست! سلام من دلخسته مجنون شده را نیز به شیرین غزل‌های خداوند، به معشوق دو عالم برسان.
باز دل شور زد آخر به کجا می‌روی ای دل؟ که چنین مست و رها می‌روی ای دل؛ مگر امشب به تماشای خدا می‌روی ای دل؟

 نکند باز به آن وادی...

مشغول همین فکر و خیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خدایی است.

چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا، عرش خدا، کرب و بلا، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه، یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم، یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم؛

 چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم، به خدا رفت قرارم، نه به توصیف چنین منظره‌ای واژه ندارم.

سپس آهسته نشستم و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجده شکری بگذارم)

که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته باران و اذان آمد و یک گوشه از آن پرده‌در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشه معشوق؛

خدایا تو بگو این منم آیا که سرا پا شده‌ام محو تمنا و تماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا؛ دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم و غصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم.





+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389;ساعت 21:49;  توسط یه دلتنگ; 

به نام كسي كه يادش در بهار من ، نامش در انديشه من ، عشقش در قلب من ، كلامش در دفتر من ،  و ديدارش آرزوي من است ...............    " خدا كند كه بيايي"

 

روی دفتر هردویشان بزرگ می نویسم :جمعه.

هردویشان برسرم فریاد می زنند.معلم به سمت میز من می آید

نگاهش رابه نگاهم گره می زند.یک گره کور که من هرچه تلاش می کنم،نمی توانم بازش کنم.

می گوید:خودکار نو خریدی؟روی دفتر خودت امتحان کن.

کلاس غرق خنده می شود

قسمتی از گره کور نگاه راباز کرده ام.اما نمی دانم چرا گوشه سمت چپش باز نمی شود

معلم می گوید بفرمایید بیرون

حس می کنم دنیا بر سرم خراب شده.

گره کور باز می شود.از جایم بلند می شوم.

راهرو میان نیمکتها را طی میکنم.

نزدیک تخته سیاه می رسم.گچ رابر می دارم.وروی تمام فرمولهای شیمی،فیزیک واتحادهای ریاضی وتاریخهای ادبیات واشعار کی وکی وکی بزرگ می نویسم:

امروز جمعه است...کسی منتظر نیست؟.

بر می گردم وپشت سرم رانگاه می کنم.

انگار خواب می بینم.کلاس غرق در اشک شده است وجمله خودم صدهابار جلو چشمانم رژه می رود.امروز جمعه است ...کسی منتظر نیست؟

معلم به سمت تخته می آید.همه اعداد وفرمولها وجملات را پاک می کند وبا خط درشت می نویسد:

درس امروز؛انتظار...!

وبچه ها کنارتاریخ دفترشان طوری که فقط خودشان ببینندمی نویسند: جمعه واونیامد!

اما معلم گوشه ی تخته کنار تاریخ طوری که بچه ها ببینند می نویسد:

تاجمعه دگر انتظارها باقی است ...

                                                        

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389;ساعت 20:21;  توسط یه دلتنگ;  | 

از کودکی ما را آموختند که: دروغگو دشمن خداست!
اما نمی‌دانم چه می‌شود که، هر دم دروغ می‌گوییم!
دروغ که سهل است! آن طرف‌تر از دروغ.........

روزی با خود وعده کردم که محل قرارمان آدینه‌ها باشد!
امّا نمی‌دانم چه می‌شود که قرارمان یادم می‌رود!
انگار نه انگار که همه‌چیز را خود وعده کردم!

یادم می‌رود که آدینه‌ها را وعدۀ قرارمان کردیم.
محلّ قراری برای دل‌های بی‌قرار.....
ولی آن‌گاه یادم می‌افتد و شتابان بسویت می‌دَوم،
که وقتی به میعادگاه‌مان می‌رسم جز عطر نرگس، هیچ نمی‌بینم...
حق داری با بدقولی‌ها و دروغ‌هایمان، منتظر آمدن‌مان نمانی،
و اینگونه است که آدینه‌هایمان یک به یک، از پس هم می‌گذرند و ما هربار دیرتر از قبل....

هر بار دلم را نذر آمدنت می‌کنم، اما دلم نمی‌آید آن را به صاحب اصلیش ببخشم!
همش آن را برای خودم و هوس‌هایم نیازش دارم!
دائم خلف وعده...
دائم امروز و فردا...!
آری! ما کودکان نااهل زمانه‌ایم!
همان‌ها که فراموش می‌کنند، دروغگو دشمن خداست!
بازی‌گوشی، مجال عقل نمی‌دهد....!

محلّ قراری برای دل‌های بی‌قرار.....
شاید هم دیگر دلم، جای دیگری، قرار گرفته است!
شاید هم دلی برایم نمانده باشد!
هرچه هست، هر بار قرارمان را فراموش می‌کنم...
هر آدینه مشروط!
کِی بازی‌گوشی را کنار خواهیم گذاشت؟!
نمی‌دانم!
شاید آن‌گاه که تو بیش بخواهی...

می‌دانم که ناگفته‌هایم را می‌خوانی...!
امّا دلم برای میعادگاه‌مان تنگ است......

پس بیش بخواه......

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389;ساعت 21:56;  توسط یه دلتنگ; 

بسم رب الشهدا و الصدیقین...

رشته های تحصیلی دانشگاه هر کدوم دنیا و عالم خودشون رو دارند هر کسی سراغ

رشته ای میره و توی اون رشته دنبال یه چیزایی میگرده

یکی پزشکی میخونه وهر صفحه از کتابی رو که ورق میزنه انگشت حیرت از خلقت خداوند

به دهن سنجاق میکنه

یکی روانشناسی می خونه و دنبال خط و ربط ذهن و روح  و جسم آدم ها و دنیای خودشون

 و اطرافشونه

یکی ریاضی میخونه و اعداد و ارقام و اشکال و فرمول های زندگی رو پشت سر هم می چینه

و خلاصه هر کی توی هر رشته ای دنبال یه چیزی می گرده

یکی از اون رشته هایی که دنیای عجیب و غریب و شگفت انگیزی داره رشته ی مخابراته...

 می خوایم به این فکر کنیم که چه طور میشه اخبار دل رو به عالم بالا مخابره کرد

چه طوری آدم می تونه دائم با خدا رایزنی داشته باشه و به قول امروزی ها آنلاین

 مشغول عبادات و شکر گزاری باشه 

 چه طور میشه از دسترس خارج نشیم و پیوسته سیممون وصل به بالا باشه

این بود که گفتم رشته ی مخابرات و دانشجوهای این رشته عالم دیگه ای دارند

 اونا آخر هر ترم میگن خدایا یه کاری کن که هیچ وقت از شبکه خارج نشیم و همیشه

 باشیم و بی سیم در ارتباط با خودت باشیم

همه ی اینا رو گفتم که بگم محمد مهدی  هم دانشجوی رشته ی مخابرات بود...

شهید محمد مهدی رحیمیان
فرزند: اسدا...
تاریخ تولد :1336
محل تولد : رامسر
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389;ساعت 21:49;  توسط یه دلتنگ;  | 

    بسم رب الشهداء و الصدیقین

                                                     سلام به همه دوستان عزیز

                                           هفته دفاع مقدس و به همه شما تبریگ میگم

                        یه مدت بود که تصمیم داشتم یه سری دلنوشته درباره شهدا تو وبلاگ بنویسم

                       ولی دنبال یه بهونه میگشتم و دیدم چه بهونه ای بهتر از شروع شدن این ایام...

                                      اتشاءالله از این هفته دلنوشته ها رو در وبلاگ قرار میدم

                                                 هر دلنوشته درباره یک شهید هست

                                       خوشحال میشم نظرتونو درباره این نوشته ها بدونم...

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389;ساعت 12:15;  توسط یه دلتنگ;  | 

عصر یک جمعهء دلگیر

دلم گفت بنویسم که چرا

عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظهء باران نرسیده است؟

و هرکس که در این خشکی دوران

 به لبش جان نرسیده است

به ایمان نرسیده است

وغم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد

که هنوزم که هنوز است

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

 دل عشق ترک خورد  گل زخم نمک خورد

زمین مرد

زمان بر سر دوشش غم واندوه به انبوه فقط برد

زمین مرد

خداوند گواه است  دلم چشم به راه است

ودر حسرت یک پلک نگاه است

ولی حیف نصیبم فقط آه است

و همین آه خدایا برسد کاش به جایی

برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر

وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس

تو کجایی گل نرگس؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389;ساعت 11:56;  توسط یه دلتنگ;  |